تبليغاتX
آواي كاغذي
باز هم سلام

خب هرکسی یک جور آخر سال رو پشت سر میزاره قسمت ما هم این بود که آخر سالی

از این بیمارستان به اون بیمارستان بریم.

روز ۶یا ۷ اسفند بود که با خبر شدم خاله ام دچار سوختگی شده

همان شب در گیر فراهم کردن نذری برای فردا در خانه بی بی(مادر مادرم سیده هستند ما هم بی بی صداشون می کنیم) بودیم تقریبا ۲۰ نفری جمع بودن اما به جز من و دائی و زن دائی کسی از این موضوع با خبر نبود دائی که به بهانه ای از خانه بیرون و خودش رو رسونده بود به خاله و ما برای اینکه مشکلی پیش نیاد چیزی نمی گفتیم.تقریبا تا فردا عصر ش بغض گلویم را گرفته بود اما باید خنده تحویل می دادم! آن شب همه دور دیگ و من در بیمارستان

بالاخره بعد از تقسیم نذری و شستن دیگها .دائی به بهانه ای بی بی رو فرستاد شهرستان تا بتوانیم این موضوع رو به خاله دیگرم و مادرم که حدود ۲۰ سال پیش خودش هم دچار سوختگی شده بود بگوییم

چه لحظاتی بود زمانی که دائی خبر سوختگی رو داد .

خدا را شکر ۲۳ درصد سوختگی بیشتر نداشتند دستها و  قسمتی از گردن و به خیر گذشت

هنوز دو هفته نگذشته بود که یکی از اقوام دیگر که  با من هم رابطه خوب و ویژه ای دارد دچار سر درد عجیب میشه و بستری در بیمارستان

خلاصه کلام اینکه فهمیدم هر از گاهی باید سری به بیمارستانها بزنم تا از نعمت سلامتی که خدا عنایت کرده غافل نمانم.

به فکر ماندن نباش! تنها خداست که می ماند.یا علی 

 

+ نوشته شده توسط يه دوست در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 17:40 |